احساس غریبی که تنها مهاجرین ایرانی درک میکنند: ادبیات غربت و خاطرات ماندگار
احساس غریبی که تنها مهاجرین ایرانی درک میکنند ادبیات غربت و خاطرات ماندگار, مهاجرت فراتر از تغییر مکان جغرافیایی، یک تجربه روانی عمیق است که لایههای پنهان öتی را آشکار میسازد. ایرانیان مهاجر در سراسر جهان، با چالشهایی روبرو میشوند که بومیان مقصد هرگز قادر به درک کامل آنها نخواهند بود، چرا که ریشه در متنی فرهنگی، تاریخی و احساسی دارد که منحصر به فرد ایرانیان است.
بار محسوس غربت در فرهنگ ایرانی مفهوم غربت در ادبیات و فرهنگ ایران، تنها به معنای دوری از وطن نیست؛ این واژه بارهایای از رنج، شوق، تعظیم گذشته و امید به آینده را در خود جای داده است.
وقتی یک مهاجر ایرانی این کلمه را به کار میبرد، یک هزاران سال ادبیات و تاریخ را فراخوانی میکند، امری که برای غیروایرانیان تنها معادل کلمه است و عمق فلسفی و عاطفی آن را فاقد میباشد. کدهای ارتباطی غیرلفظی و خندههای مشترک در یک جمع عمومی در تورنتو، لسآنجلس یا برلین، کافیست یک مهاجر ایرانی جملهای را با لحن خاصی آغاز کند یا به یک ón تاریخی-اجتماعی اشاره کند تا بلافاصله خندهها یا سوتهای عمیقی برả دیگران مهاجر برآید.
ست که نیاز به ترجمه ندارد، چرا که مخاطب، خودِ سازِ آن حافظه است.
قدرت نوستالژی حسی در ایجاد تعلق بوی باران بر روی خاک خشک (خاکِ ایران)، طعم نونِ سنگک تازه، صدای اذان از دور، یا موزیکِ خاصِِ سال؛ این محرکهای حسی برای مهاجر ایرانی، دروازهای به سوی کودکی و آشنایی هستند. این تجربیات حسی، هویت جمعی را تقویت میکنند و مهاجر را در میان بیگانگی، به ریشههای خود میبندند. درک این جزئیات، پیشنیاز درک مهاجر ایرانی است.
دوگانگی هویت هم اینجا هستم، هم آنجا مهاجر ایرانی مدام در حال مذاکره بین دو جهان است جامعه میزبان با قوانین، و انتظارهای خود، و جهان درونی که با ارزشهای فارسی، मेهماننوازی، احترام به بزرگترها و حساسیتهای خاص فرهنگی شکل گرفته. این دوگانگی گاه شدیدی از گرهگیری روانی است که تنها کسانی که در این م زندگی کردهاند، میتوانند وزن آن را بسنجند.
تصمیمگیری برای کودک، نحوه جشنگیری نوروز در محیط غیرایرانی، یا حتی انتخاب لباس، همه میدانی برای این دوگانه است. چرا این درک، منحصر به ایرانیان مهاجر است؟ ترکیب منحصر به فرد تاریخ کهن، ادبیات غنی، دین و سنتهای مشترک، و تجربهی جمعی تحولات سیاسی-اجتماعی اخیر، یک خودِ جمعی شکل داده که مرزهای جغرافیایی را میشکند.
وقتی دو ایرانی مهاجر در یک اتاق مترو در پاریس یا سیاتل به هم نگاه میکنند و لبخند میزنند، آن لحظه اعتراف است به اشتراک داشتن یک غم، یک امید و یک روایت که هیچ فرهنگ دیگری جایگزین آن نمیشود. این درکِ بیواسطه، گنجینهی غیرمادی است که مهاجران ایرانی به یکدیگر ارث میرسانند. شاید بومیان هرگز نفهمند که چرا یک قطعه گوشت کباب، یک شعر حافظ، یا یک موزیک قدیمی، میتواند برای ما مهاجرین، تمام یک زندگی باشد.
اما همین نافهمیدن، مرزهای ما را مشخص میکند و ما را به هم میپیوندد.
